نوید آشنایی
امروز رفته بودم بازار تجريش انگار خيلي خلوت بود خيلي از مردم رو نديدم نمي دونم شايد همه سركار بودند به جز من البته من هم يه دو سه ساعتي رو سركار بودم اما خوب قسمت امروز ما، رفتن به بازار مكاره تجريش بود خيلي خلوت .... نه كسي كسي رو هل مي داد، نه كسي با عجله حركت مي كرد .... به نظر اومد دنيا امروز روي دور كند هست يه بار هم با خودم فكر كردم شايد همه مردم رفتن جايي كه اونجا يه خبري بوده شايد هم همه روز ۵شنبه اومدن خريد و رفتن، و شنبه رو دارن به رفع خستگي جمعه اختصاص مي دن نمي دونم نمي دونم راستي جايي خبري هست هنوز؟ منتظر يه قاصدك هستم كه برام خبر بياره خبرهاي خوش اين روزها خيلي دلم هواي شنيدن يه خبر خوب كرده مشتاق رفتن به يه جاي دورم يه جايي كه فرسنگ ها با اينجا فاصله داشته باشه البته ديگه اونقدر كه روزهاي پيش تشنه خوابيدن بودم، نيستم دلم يه راه رفتن ، دويدن و فرياد زدن در هواي آزاد مي خواد دلم فرياد ميخواد، فرياد نه از دست كسي ، به خاطر بي كسي تو خوشنود گردي و ما رستگار وقتي گم مي شوم دوست ندارم جهت را بپرسم، وقتي مي بيني گم شده ام راهي پيدا كن كه با ملايمت مرا به مسير درست برگرداني، اين طور مي فهمم كه مرا دوست داري و احساس شادي توام با آرامش مي كنم. عزيزم از تو ممنونم نويدم اگر چه دير آپ كردم اما اين متن رو به مناسبت سومين سالگرد ازدواجمون كه ۴ ارديبهشت ماه بود به تو تقديم مي كنم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
وقتي كه ساعت ۳ صبح مضطرب از خواب مي پرم، دستم را مي گيري و مي گويي در روشنايي روز همه چيز بهتر به نظر خواهد آمد و نمي خوابي تا من خوابم ببرد.
تو بهترين اتفاقي بوده اي كه تا كنون برايم افتاده است
| Design By : Night Skin |
