تبليغاتX
نوید آشنایی




















نوید آشنایی

یه حس به خصوصی دارم

نمی دونم خوبه یا بد؟!

یه کم دچار استرس هستم

از اون استرس هایی که دستم می لرزه، تپش قلبم زیاد شده، صبح هم که به اداره می اومدم پاهام یاری نمی کرد ،

یعنی اصلا پاهام نمی خواستندبیاند بغلشون کردم و به زور آوردمشون تا اداره

طبقه دوم که رسیده بودم دلم می خواست یه کم بشینم و نفسی تازه کنم و بعد به طبقه سوم برم

اما آمدم حتی بدون یه مکث مختصر...

از شب گذشته هم نوید جونم توی گوشم زمزمه می کرد...

انگار خیلی خوشحال بود.

بهش گفتم مثل اینکه خیلی شادی! گفت آره ! خیلی!

علتش رو نفهمیدم...

صبح هم که آمدم اداره و بهم زنگ زد باز جمله دیشب رو تکرار کرد: " امروز از حیات خداحافظی کن"

با اینکه به خواسته خودم دارم اینجا رو به مقصد .... ترک می کنم اما می دونم که خیلی دلم برای بچه ها تنگ می شه ...

دلم برای همه تنگ می شه : فهیمه ( دوتاشون) ، خانم شکری، رویا ، خانم تذری، نیلوفر ، خانم رضایی ، خانم زیبایی( البته اگه چیزی که تو خیابون دیده به کسی نگه)، همکارای سرویس سیاسی، آقای شیرازی که در قهر به سر می برند، همه حیاتی ها رو به نوعی دوست دارم ، حتی برای آقای محمد زاده هم فکر کنم دلم تنگ بشه....

روزهای خوب و بد حیات رو نمی شه فراموش کرد، ساعت هایی که دور هم ناهار می خوردیم ، غیبت می کردیم ، گزارش تصویری مرور می کردیم، خبر تنظیم می کردیم ، خبرهای خوب و بد روزگار رو مرور می کردیم ، ....

وای فکر کنم دلم برای پشت در موندن ها هم تنگ بشه ...

برای موقعی که یکی توی دست شویی گیر می کرد و کلی می خندیدیم .....

دلم می خواد همه خاطرات حیات رو بنویسم ...

خیلی جالب و خنده دار هستند

اون روزها روزهایی داشتیم ، دلی داشتیم، پاییز و بهاری داشتیم ....

الان که به گذشته فکر می کنم همش خاطره های خوب دارم ...

اما راه رفتنی رو باید رفت....

از اول هم گفتم : همیشه یک جا موندن خستگی داره....

این آخرین پستی هست که از داخل حیات می ذارم

فکر کنم پست بعدی رو از حیاط بفرستم

تو فکر پرواز بودم که از حیات پریدم

امیدوارم جای جدید حیاتی به وسعت تمام دنیا داشته باشه

برام آرزوی موفقیت کنید ، بگین "به سلامت" و حلالم کنید حیاتی ها

یا علی

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 10:3 توسط سمانه | |

 

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را .......

 

 

دکتر علی شریعتی

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 12:4 توسط سمانه | |

به نظرم سخترین روزها رو دارم پشت سر می گذارم

روزهایی که شادی و غمش شانه به شانه دارن حرکت می کنند

روزهایی که همه نگران هستند

مامان دیشب تا صبح بیدار بوده .....

این بیداری حاصل خواب آلودگی گذشته من هست

خوابی که ......

من شرمنده ام

شرمنده بی خوابی های مادر

شرمنده ....

شاید اگر من ......

شاید ...

شاید ...

ای کاش ....

چه کلمه های تکراری ...

هیچ وقت معنای واقعی پیدا نمی کنند

همیشه در رویا و غم و بغض ....

یا علی

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 11:5 توسط سمانه | |

 

روز چهارشنبه بعد از ظهر به طرف اصفهان حرکت کردیم و شب ساعت ۹.۳۰ دقیقه رسیدیم

سی و سه پل این موقع شب دیدنی بود

واقعا زیبا و نماد هنر ایرانی

روز پنج شنبه به بهشت معصومه رفتیم و از اون به بعد هم عازم روستای اشن شدیم

یه روستای واقعا زیبا و خنک که حدود دو ساعت با اصفهان فاصله داشت

هوایی نسبتا سرد که شب باید حتما با پتو می خوابیدم...

سفره دوروزه به اصفهان خستگی یک هفته رو کاملا برطرف کرد چون اینقدر اقوام همسرم خوش مشرب بودند که همه این دو روز به شادی و خنده گذشت

البته باید بگم یه کم اونجا به گوشی تلفن همراه من خندیدند آخه ۲۶۰۰ نوکیا هست ، یه کم نه !!! خیلی زیاد ، اونقدر که حدود دو ساعت نقل مجلس شده بود و وقتی گذاشتن زمین که من بردارم خجالت می کشیدم دستمو ببرم طرفش ولی خیلی جالب بود.

حالا خوبه اون یکی گوشیمو نبرده بودم ، اون mz5 سونی هست که حدودا ۲۰ سال قدمت داره

 

نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 17:0 توسط سمانه | |


Design By : Night Skin