نوید آشنایی
سال دوم زندگی مشترک هم آغاز شده و اولین اتفاق تحولی رخ داد ... البته اتفاق خیلی خوشی نبود و فکر کنم جزء اتفاقات ناخوش باید ثبت بشه! خاطرتون رو با این حرف های ناراحت کننده آزرده نمی کنم.... بی خیال.... همه چیز میگذره .... خوب و بد روزگار می گذره و تنها چیزهایی که می مونه خستگی اون برامون هست... رفتن من از حیات هم تا یک ماه دیگه به تاخیر افتاده آقای شیرازی میگن باید یک ماه بیام بعد برم ، من هم گفتم چشم و دارم فعلا می یام.... روزهای گرم بهار با سردی جیب های ما داره تموم می شه و امیدواریم با گرمای تابستون جیب های ما هم گرم بشن....( خبر آمد خبری در راه است ) ..... حال ممد حسنمون هم خوبه الحمدلله .... با همسرم روز چهارشنبه رفته بودیم شمال که بسیار هوای دلچسب و نمناکی داشت ، رفتیم نمک آبرود و سوار تله کابین شدیم ... قرار بود دو الی سه روز بمونیم اما دریا طوفانی بود و توی جنگل هم نمی شد خیلی توقف کرد به خاطر همین هم به یه گردش یه روزه اکتفا کردیم و برگشتیم تهران ... چند تا هم ماهی سفید خریدیم و آقای فروشنده برامون پاک کرد و آمدیم خونه می خواستم بشورمش ولی نمی دونستم از کجا باید نصفش کنم و سرش رو چطوری تمیز کنم ، آقا نوید سرشون رو شست و من هم تنشون رو یه کم باعث شرمندگی شد ولی خیلی عذاب وجدان ندارم .... خبر بدی هم امروز شنیدم ؛ دختر کوچولوی شهید برادران هم در آغوش پدر آرام گرفت.... دلم برای آبجی مریم هم تنگ شده و دارم سعی می کنم برم پیشش اما نمی دونم چقدر درست هست و چقدر اشتباه اما فقط می دونم که یک نواختی داره از پا در میارم می خوام از خبرگزاری برم ، همین امروز!!!!!! این یه تصمیم قطعی هست که خیلی روش فکر کردم اما بگم که به هیچ نتیجه ای هم نرسیدم امروز می خوام کیف رو بندازم روی کولم و مثل روزی که اومدم و سلام کردم و خندیدم ، خداحافظی کنم، بخندم و برم فکر می کنم بودن در حیات برام همش یه درجا زدن هست باید برم به جایی که بتونم توش حرکت کنم حرکت رو به جلو نه به چپ و نه به راست این تصمیم رو زمانی گرفتم که دیدم زندگی مشترک شاد با همسرم تبدیل به یه زندگی سرد و یک نواخت شده و من نتونستم هنوز در سال دوم زندگی اهداف عالی رو پی ریزی و پیاده کنم باید اول به فکر نوید جونم باشم ... البته ایشون با کارکردن من مخالف نیست اما دوست داره که پیشرفت کنم مثل خودش برام آروزی موفقیت کنید و بگید به سلامت و در پناه حضرت مهدی(عج) به امید دیدار مجدد همه بچه های حیات یک سالی که پراز اتفاق و ماجراهای شیرین و تلخ بود تقریبا هر روزش یه جور متفاوت بود همه چیزش شیرین و دلنشین با هم بودن ، بی هم بودن ، دعوا ، خنده ، گریه ، جیغ ، داد ، فریاد ، قهر ، آشتی ، هدیه ، سفر ، گردش ، مهمونی، بیماری، عروسی، ختم ، تولد و خیلی چیزهای قشنگ دیگه که شاید با زندگی همه تفاوت داشت الان ۵ روز از اولین سالگرد ازدواجمون گذشته "روز ۴ اردیبهشت بود که ما به زیر یک سقف رفتیم" و قرار هست سال جدید رو از نو شروع کنیم یه جور دیگه یه جوری که با بقیه سالها متفاوت باشه مثلا ..... بماند راستی همزمان با سالگرد ازدواجمون یه خبر خوش هم شنیدم بله !!!! خدا به خانواده ما یه "ممد حسن" داده!!!!!!!!! نه نه !!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا اشتباه نکیند این نوزاد شیرین که شاید آذر یا دی ماه به دنیا بیاد متعلق به برادرم و همسر ایشون هست که خیلی ما رو خوشحال کرده . البته دختر یا پسر بودنش هنوز مشخص نیست ولی الان اسمش "ممد حسن" هست. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

