تبليغاتX
نوید آشنایی




















نوید آشنایی

خيلي دور شدم

از خودم خيلي دور شدم

اينقدر كه وقتي تنها ميشم ، مي بينم كه چند وقتي هست به خودم سر نزدم

ديگه نمازهام از سر عشق و اخلاص نيست، جهت انجام تكليف شده

وقتي براي لحظه اي توي نماز،هواسم به خدا جمع مي شه ،اون موقع تازه مي فهمم كه چقدر دور افتاده بودم

وقتي تو چشماي خدا نگاه مي كنم ، وقتي باهام حرف مي زنه و من نمي فمم چي مي گه تازه مي فهمم كه چقدر از هم دور شديم .....

تازه بد تر اينكه موقعي هم كه مي فهمم فكر مي كنم داره با قوم ديگه اي صحبت مي كنه ولي دريغ و صد دريغ كه اون قوم ديگه خودم هستم

هر وقت زيارت عاشورا رو مي خونم و به شمر و ابوبكر و ... آن زمان لعنت مي فرستم ياد مي افته كه نكنه ما شمر و يزيد زمونه خودمون باشيم و ..........

به خدا حسوديم مي شه

اصلا نا اميد نمي شه

هر ثانيه يه كودك جديد متولد مي آفرينه ، اين يعني اينكه خدا هنوز از آدم ها نا اميد نشده

هنوز اميدواره كه من بزرگ بشم ، آدم بشم

كاش من هم جز يكي از آدم هايي بودم كه خدا بهشون دل بسته

كاش هر روز بساط غصه امام زمان رو فراهم نمي كردم

كاش بيشتر دلم براي خدا تنگ بشه

كاش دلم تو كوچه هاي معرفت بيشتر قدم بزنه

كاش .....

كاش......

هر شب توبه و هر روز توبه شكستن

دلم مي خواد يه روز اينقدر دلم براي خدا تنگ بشه كه خودش بياد و من رو تا كوچه هاي ابديت همراهي كنه ، دلم مي خواد بهش س ام س بزنم

بگم :

عزیزم دیگه طاقت دوریتو ندارم

بهش بگم دنيا دنيا دوست دارم

بهش بگم با تمام وجود منتظر ديدنت هستم

بهش بگم  شرمنده كه دير به دير بهت سر مي زنم

بهش بگم ......

عشق زميني خيلي دلچسب و لذت بخش هست اما عشق خدايي چطور ؟

نمي دونم از عشق زميني به عشق خدايي مي رسم يا نه ؟

مي ترسم زمان رو از دست بدم ،همونطوري كه تا الان از دست دادم

دلم مي خواد خدا من رو بغل كنه و زير گوشم لالايي بخونه

چقدر لذت بخش مي تونه باشه

اگر روزها دستمو از دستش جدا نكنم ، حتما اون شبا برام لالايي مي خونه

آره ،‌از همين امروز دستم رو به دستش قفل مي زنم  كه باز مثل يه بچه بازيگوش توي پس كوچه هاي تنهايي گم نشم و چند روز بگردم تا خيابان معرفت رو پيدا كنم

قرار ميذارم كه آدرس رو خوب ياد بگيرم تا سريعتر به مقصد برسم ، تا زود تر به مقام قربش برسم

انشاءالله

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 10:25 توسط سمانه | |

من بزرگ شدم

من ديگه اون بچه كوچيكي نيستم كه براي غذا گريه مي كردم

من ديگه بزرگ شدم و ياد گرفتم كه اگه پشه روي دستم نشست و خواست نيشم بزنه از خودم دورش كنم

من ديگه ياد گرفتم كه اگر از كسي چيزي خواستم و بهم نداد موهاشو نكشم و دستشو گاز نگيرم

خيلي وقته كه ياد گرفتم براي پوشيدن لباسهام از كسي كمك نخوام

خيلي وقته ياد گرفتم براي خودشيريني پيش مامانم زيرآب خواهر و برادرم رو نزنم

ديگه فهميدم كه از مدرسه فرار نكنم تا مدير مدرسه به مامانم نگه دخترتون يه اغتششاش گره و از مامانم براي موندم تو مدرسه تعهد نگيره

خيلي وقته بزرگ شدم و فهميدم بايد حجاب داشته باشم

فهميدم كه نبايد شب كه از مهموني بر ميگرديم خودم رو به خواب بزنم تا بابام بغلم كنه و بيارم خونه .

ديگه براي رفتن به حمام كتك نمي خورم

ديگه بليط هاي اتوبوس رو وقتي همه خوابند ، به خيال اينكه راننده اتوبوس هستم پاره نمي كنم

ياد گرفتم براي نماز صبح خودم بيدار بشم و اگر كسي صدام كرد بهش نمي گم نمي خوام پاشم ، تو چه كار داري ....

ياد گرفتم اگر رفتم خونه كسي روي ديوارشون خط خطي نكنم

من خيلي چيزهاي خوب ياد گرفتم

مثلا اگر بشقاب رو شكستم ، سريع اعتراف كنم و صبر نكنم تا كس ديگه اي به جام توبيخ بشه

ياد گرفتم مثل بعضي ها تو وبلاگ ديگران با يه اسم ديگه نرم و نظراي بد بد بدم

اما.....

هنوز خيلي كوچيكم

خيلي كوچيكتر از اين هستم كه بتونم چندتا اتفاق بد كه باهم مي افته مثل خراب شدن ماشين ،‌ندادن حقوق ، كمبود بنزين و همه روبا هم تحمل كنم

هنوز خيلي مونده تا بزرگ بشم و ياد بگيرم كه بايد چشمم رو ببندم ، گوشم رو كر نگه دارم ، زبانم را لال كنم تا به كسي بر نخورد

من هنوز خيلي كوچيكم....

خيلي كوچيكتر از اين هستم جام زهر رو بخورم و احساس كنم عسل دارم مي خورم

نمي دونم كي بزرگ مي شم؟

نمي دونم كي قرار هست اينقدر بزرگ بشم كه مثل مامانم همه غصه هاي دنيا رو بخورم و از دست همه برنجم ولي همه رو دوست داشته باشم.

خيلي مونده تا ياد بگيرم بزرگ شدم

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 15:26 توسط سمانه | |

يه وقتهايي دلمون مي گيره .

دلمون نمي دونيم چي مي خواد ، شايد هوس يه هواي تازه كرده .

دلمون مي خواد بخونيم ، بخنديم ، بدويم، راه بريم ، ....

دلمون يه هواي تازه مي خواد...

مي يام با يه دوست ، با يه همزبون حرف مي زنيم و از شادي هاي روزمون براش مي گيم

اما شادي ما اون رو شاد نمي كنه ...

شايد اون هم دلش هواي تازه مي خواد....

بعد كه مي بينيم حساب وكتابهامون باهم جور نيست

بهش يه جمله مي گيم

تو فقط براي آزار دادن من آفريده شده اي

و بعد خيلي آروم و پر دغدغه  همديگر رو به خدا (البته اميدوارم ) مي سپاريم

اين جمله رو بعضي تو دلشون ميگن ، بعضي توي خواب ، بعضي تو بيداري و بعضي .....

دنيا خيلي كوچيكه .يه وقتهايي دنيا از خونمون هم كوچيكتر مي شه . انگارتوش جا نمي شيم.انگار بايد بريم يه جاي ديگه . يه جايي كه بزرگتر باشه.

تو فقط براي آزار دادن من آفريده شده اي

راستي ممكنه خدا ما رو براي آزار دادن همديگه آفريده باشه ؟

هدف خلقت اين نبود . يادم نمي ياد ولي انگار يه چيز ديگه بود

نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 12:9 توسط سمانه | |

بي گمان زيباست آزادي

                           ولي من چون قناري

                                                  دوست دارم

                                                               در قفس باشم

                                                                                كه

                                                                                    زيباتر بخوانم ....

نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 8:23 توسط سمانه | |

من امروز شادم . من امروز از ته دل خوشحالم . خوشحالم كه يك روز به آينده نزديك تر شدم.

آينده اي كه همه ازش مي ترسيدند و من استوار بودم و به خوب بودنش اميدوار

من امروز خوشحالم

نويدم ،امروز همان فردايي است كه ديروز از آمدن آن نگران بودي

نگرانيت را درك مي كنم اما برايش حرفها دارم

مي خواهم امروز به تو نويد پيروزي بدهم

توكلت علي الله

نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 9:32 توسط سمانه | |


Design By : Night Skin