نوید آشنایی
انا لله و انا اليه راجعون فاجعه درگذشت عالم جليل القدر حضرت آيت الله فاضل لنكراني به همه شيعيان بالاخص مقلدين ايشان تسليت باد. و چه قدر زيباست كه انسان اينگونه رخت از جهاني به جهان دگر بر بندد كه گروهي خود را عزا دار او بدانند و من اولين چيزي كه بعد از خبر درگذشت ايشان به ذهن ام رسيد اين بود كه : يا الله ! باز هم ظهور حضرت ولي عصر به تاخير افتاد چون بي شك ايشان يكي از ياران حضرت بودند كه با در گذشتشان بايد منتظر بمانيم تا ببينيم كي عالم مي تواند همچون ايشاني را پرورش دهد . بي شك آنها با حضرت حجت اينگونه وداع كرده اند:كي و كجا وعده ديدار ما ؟...... به اميد ديدار ظهور حضرت بر ثانيه ظهور مهدي صلوات اللهم صل علي محمد و آل محمد وعجل فرجهم .... يه روزهايي برام خيلي سخت مي گذره. دائم با خودم در حال فكر كردن هستم. دائم دنبال چيزي مي گردم و پيداش نمي كنم. مثلا توي همين وبلاگ . روزي چند بار سر مي زنم . منتظرم . منتظر گرفتن يه پيغام از يه دوست نزديك. شايد هم نزديكتر از يه دوست. شايد يه شريك بي معرفت . همش انتظار مي كشم تا شايد رد پايي ازش پيدا كنم و چشمم به وجودش روشن بشه اما اون از همين يه نگاه هم دريغ مي كنه . افسوس و صد افسوس..... اين موضوع شايد در نگاه اول انتظار كشيد ن براي ديدن اون باشه اما در نگاه عميق تر آدم رو به خودش مي اره . باخودم مي گفتم اگر همين قدر كه توي وبلاگمون سر مي زنيم تا ببينيم چه كساني ما رو دوست داشتند و بهمومن بها دادند ،اگر يه ذره هم انتظار ديدن امام زمان رو به همين صورت كه واقعا منتظر ديدن و نگاهاش هستيم داشتيم به خدا قسم تا الان ظهور كرده بودند. آخه فقط مي گيم كه ما منتظريم ولي روزي چند بار به صندوق دلمون سر مي زنيم تا ببينيم بهمون نگاه كرده يا نه ؟روزي چند بار به دنبال رد پايي ازش توي دلمون گشتيم يا كاري كرديم كه حتما بياد و بهمون نگاه كنه ؟ شما دوستان حتما خيلي خوبيد ولي مي دونم كه من شايد يه روزهايي اصلا ............... به اميد آنكه روزي جزء منتظران ظهورش قرار بگيريم تا در آينده نيز علمدار سپاه ايشان باشيم . تازه با اين همه بار گناه چيز كمي هم نمي خوام اميد دارم كه ...... و از الان دویدن ها آغاز شد. می دویدیم تا بر مرگ غلبه کنیم و بر خودمان چیره شویم. بدون استراحت رسیدیم به نیمه دوم زندگی وارد زمینی شدیم که دروازه اش همیشه باز است و بدون دروازه بان، من و تو شاید تو نه ،فقط خودم مثل توپی کاشته می شویم و هر روز و هر لحظه از کسی به کسی دیگر پاس داده می شویم و انگار نه انگار که بازی قرار است پایانی داشته باشد چقدر بیهوده وقت تلف می شود . چرا کسی کارت زرد و قرمز نمی دهد ،البته می دهد ولی کسی توجه نمی کند . عده ای این بازی را بازی دوستانه می نگرند و عده ای بازی رقابتی و خوش به حال آنها که بازی را یک بازی جدی دوستانه بگیرند و بد حال من .... اما نه ! بازی به دقایق پایانی نزدیک می شود . یک نفر از کنار زمین هر از چند گاهی تابلویی را بلند می کند و نشانم می دهد که بازی در حال پایان است . (آره !درسته !اون تابوت یکی دیگر از دوستان هست . ) چند لحظه بعد یک نفر از وسط زمین در سوت خود می دمد و من راتا نزدیک خط پایان راهنمایی می کند و بعد به راه خود ادامه می دهد. چنان در سوت خود دمید که تازه فهمیدم دقیقا به پایان خط رسیده ام. وقت رفتن است . او با سوتش به من نشان داد که بازی "رفت " به پایان آمده . عده ای برایم دست می زنند و عده ای هم .... عده ای به فکر منافع خودشان هستند که بعد از بازی من ،چه نصیبشان می شود و عده ای نگران که چقدر بر روی من سرمایه گذرای کرده بودند و به هدر رفته . اما خودم خجل از کرده خود لحظه ای که وارد رختکن می شوم ،عده ای را آماده برای پوشیدن لباس نو به قامتم می بینم تازه می فهمم که آن لباسی که تا کنون برتن داشته ام همه لباس کبر و غرور بوده و این همان لباس نویی است که قرار است با آن وارد عرصه ای نو شوم .وای که چقدر در میان این دوستان غریبه ام. آن جا بود که تازه فهمیدم مثل اینکه بازی "رفت " جدا تمام شده ولی باز هم امید به تجدید نظر داور دارم .... اما بعد از اینکه من را به منزل رساندند و بعد همه رفتند آنجا بود که تازه سرم به سنگ خورد که چقدر بیهوده توپ را پاس داده ام و چه گلهایی را هدر داده ام.... تازه فهمیدم که بازی " رفت" تمام شده هميشه دلم مي خواد يه جايي باشم كه آدمها در برخورد با معدود آدمهاي اطرافشون كه ازشون تنفر دارن بغضشون رو نمي خورن. اما هروقت كه اين فرصت پيش مياد باخودم مي گم كجا برم از تهران بهتر و از تهران هم منطقه تهرانپارس بهتر واز تهرانپارس هم بلوار ...... آخه اين محل و اين شهر از جالبترين نقاط تهران و دنيا به حساب مي يان .... من فكر نمي كنم جايي به جز تهران وجود داشته باشه كه عابرها دقيقا از زير پل عابر عبور كنند ، موتور ها از محل عبور عابران پياده حركت كنند و عابران پياده از وسط خيابان. كارمندان بدون حقوق به سركار بيان و اگه دير بيان مورد مواخذه مدير قرار بگيرن و مدير از منزل كارمندها رو چك كنه .... ماشين ها سر خيابان ها كه محل دور زدن هست توقف كنند و ماشين هاي ديگر دنده عقب بگيرندو راه را تغيير دهند و ايشان با نگاه تكبر به راننده نگاه كنه. تهران تنها شهري هست كه دست اندازهايي را دولت ايجاد مي كنه كه مكانيك ها دچار فقر مالي نشوند و يعني به گونه اي اشتغال زايي كنند. تهران تنها شهري هست كه فقط به خاطر يك مرجع عالي قدر از وسط اتوبان يك دور برگران به سمت شهرك محل سكونت اون فرد براي راحتي او ايجاد مي كنند و به طور متوسط ماهانه ۴ نفر كشته مي ده . تهران رو خيلي دوست دارم چون وقتي از در منزل خارج مي شه هزاران نفر رو مي بينه كه همگي در يك عروسي شركت كردند و تازه معلوم نيست عروس و داماد كي هستند و اونها فقط خودشان رو آراسته كرده اند و در خيابانها در گردشند كه اگر چنانچه در خيابان بودند و به يك مهماني دعوت شدند مشكلي نداشته باشند. آخه اين همه خوبي وجود داره باز هم من آرزو دارم كه برم يه جاي ديگه . دليلش هم شايد به خاطر زياده خواهي هامون هست . کاش می شد همیشه تا به کسی نگاه می کنیم او هم ما رو نگاه کنه . و اگر نگاه می کنه ما هم بهره ای از نور چشمش داشته باشیم و بفهمیم که لایق نگاهش شدیم. امروز دلم هوای جمکران رو داره . هوای بهشت ...... هوای اون جایی رو که وقتی می رم انگار از دنیا کنده شدم . یه حس غریبی دائم نوازشم می کنه . همون جایی که حتی موقع پوشیدن کفش هام یه کم طولش می دم شاید یک دقیقه بیشتر بمونم. و دلم هوای امام رضا رو داره . همون امامی که وقتی توی حیاط حرم با نوید قدم می زدیم تا به سمت در خروجی بیایم مثل یه بچه دبستانی و شاید بچه چهار ساله که برای شکلات پا به زمین می کوبد و گریه می کنه ، گریه می کردم و می گفتم تو رو خدا یه کم بیشتر بمونیم. شاید اون لحظه هیچ کس منو نمی فهمید . هیچ کس نفهمید که چرا تا در منزل که حدود یه ساعت شد ، مثل طفل شیرخواری که بهانه مادر رو می گیره گریه کردم و دم بر ندادم دل می خواد از همه بگم . از امام زمان بگم ،از الطافش و نگاهش. اما من نفهمیدم. من یه انسان هستم که قدر نعمتهای خدا رو ندونستم من نفهمیدم که در لحظه ای که امام زمان با واسطه بهمون دعای فرج رو داد باید چه کار کنم. من نفهمیدم که باید دست اون خادم رو ببوسم من برگشتم اما اون نبود . اون رفته بود . خیلی سریع به فاصله ده دقیقه . هیچ کس از من نپرسید : به کجا چنین شتابان ؟ مگه من برای دیدن جلوه ای از جلوه های مهدی موعود به آنجا نرفته بودم؟ .............. همیشه زود دیر میشه . واعظ که یکی از افراد با اخلاص بود و من هم بهشون خیلی ارادت دارم (آقای علی پناه ) در صحبتهاشون فرمودند: دنبال پست و مقام نباشید و دنبال تقوا باشید چون در برزخ و قیامت از پست و مقام نمی پرسند و به بهشت و جهنم می برند بلکه میزان تقوای افراد است. ایشان می گفتند یک نفر که بسیار اهل کارهای خلاف بود در روز عاشورا به اصطلاح متحول شده بوده و یک واعظ که می خواسته سخنرانی کنه و منبر نداشته ، این فرد خلاف کار خم می شه و واعظ روی او می رود برای سخنرانی و بعد از مدتی می میرد . دوستانش می گفتند که او را خواب دیده اند که در بهشت است به خاطر این کار خوبش . آقای علی پناه گفتند: انبیا فرموده اند اگر شما کار های خوبی انجام نداده باشید و عمل صالح و تقوا همراه نداشته باشید ما هیچ کاری نمی توانیم برایتان انجام دهیم. به نظر شما حالاکی می ره بهشت ؟؟؟؟ من هم اومدم . البته نوید جونم گفته که یه وبلاگ داشته باشم. من همان سمانه هستم. خیلی خوشحالم که امروز به جمع شما پیوستم
![]()
![]()
، دلم مي خواد علمدار سپاه باشم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

