|
سلام دوستام خوبين؟ دلم برا همتون تنگ شده، ولي اينجاي جديدي كه اومدم دسترسي به بلاگفا امكان پذير نيست. من مي تونم وبلاگهاتون رو ببينم، اما نمي تونم اضهار نظر كنم چون اين قسمت كاملا بسته شده. من به همه وبلاگهاتون سر ميزنم. اين چند روز گذشته روزهاي خيلي خوبي برام بود و جاي همتون خالي يه سفر به رشت و فومن و آستارا و اردبيل و بالاخره تبريز داشتم. تبريز شهر تميزي بود و جلوه هاي ويژه اي تو اين شهر وجود داشت، يكي از اين جلوه هاي ويژه يك اعلاميه ترحيم بود كه خيلي توجه ما رو جلب كرد. البته اعلاميه ترحيم اين شكلي بود، منم با دوربين موبايل نويد جون از اون عكس گرفتم و براتون آوردم. توجه كنيد اينجا تبريز بود... + نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 18:18 توسط سمانه |
تولدت مبارك و قدومت پر خير! تنها واژه اي كه مي تواند شعف من از تولد تورا نشان دهد همين است: "متولد امروز عاشقانه دوستت دارم" خوشحالم، شادم، سرشار از انرژي، امروز تنها بهانه زندگي مشترك متولد شده ! خدا لطف خود را امروز بر من تمام كرد و مردي از جنس بلور، به من عطا كرد. مرد نقره اي زندگي من ، هميشه پايدار باشي! نويد عزيزم: شايد دوستت دارم براي دوست داشتن تو جملهي كهنه اي باشد ... براي تويي كه تازه ترين واژه در جهانم بوده اي دوستت دارم . دوستت دارم . دوستت دارم . + نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 8:2 توسط سمانه |
اين پست رو براي همه مامان ها نوشتم اما چون مامان خودم رو خيلي دوست دارم اختصاصي به ايشون تقديم مي كنم. مادر عزيزم هيچ گاه به درستي مقام شما را نشناختم و نتوانستم آن طور كه شايسته اش بودي بوسه بارانت كنم. از وقتي كه خودم را شناختم ديگر نتوانستم به راحتي در آغوشت پناه گيرم و از آرامشش بهره جويم نه به دليل حيا بلكه فقط خواستم آغوش مهربانت كه گرماي دنيا را دارد آزرده نكنم. هرگاه خواستم بوسه بر پايت زنم از اين ترسيدم كه مبادا مانعي براي آرامشت باشم و از خواب راحت بيدارت كنم . هروقت خواستم بوسه بر دستان مهربانت زنم نگران بودم كه نكند اشكم جاري شود و خاطر لطيفت را بيازارد . اما امروز كه روز توست با تمام قد در برابرت براي اعلام دوست داشتنم مي ايستم و تمام وجودت را بوسه باران مي كنم. هميشه به صبور بودنت افتخار مي كنم هميشه به خاطر تحمل فرزند كم مهرت دوستت دارم + نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 15:58 توسط سمانه |
خداجونم سلام مهربون ها سلام خيابون هاي شلوغ و كثيف تهران سلام اتوبوس هاي تندرو و مترو سلام رويا، نيلوفر، خانم شكري ، فهيمه ها ، حياتي ها سلام امروز دومين روز شروع كار جديد هست جاتون خاليه .... اينجا اينقدر سرد هست كه من يه كم سرما خوردم جاي بدي نيست اما چون شما ها رو نمي بينم يه كم (نه خيلي) دلم براتون تنگ شده و خيلي احساس جالبي ندارم هر روز كه بستني مي خورين ياد من باشيد ..... راستي يه بازار روز نزديك محل كارمون بود كه دفعه پيش ديدمش ولي ديروز كه آمدم ديدم جمعش كردن نويد جان ميگن اينطوري كه معلومه از چند روز ديگه روزنامه .... رو هم جمع مي كنن + نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 8:32 توسط سمانه |
یه حس به خصوصی دارم نمی دونم خوبه یا بد؟! یه کم دچار استرس هستم از اون استرس هایی که دستم می لرزه، تپش قلبم زیاد شده، صبح هم که به اداره می اومدم پاهام یاری نمی کرد ، یعنی اصلا پاهام نمی خواستندبیاند بغلشون کردم و به زور آوردمشون تا اداره طبقه دوم که رسیده بودم دلم می خواست یه کم بشینم و نفسی تازه کنم و بعد به طبقه سوم برم اما آمدم حتی بدون یه مکث مختصر... از شب گذشته هم نوید جونم توی گوشم زمزمه می کرد... انگار خیلی خوشحال بود. بهش گفتم مثل اینکه خیلی شادی! گفت آره ! خیلی! علتش رو نفهمیدم... صبح هم که آمدم اداره و بهم زنگ زد باز جمله دیشب رو تکرار کرد: " امروز از حیات خداحافظی کن" با اینکه به خواسته خودم دارم اینجا رو به مقصد .... ترک می کنم اما می دونم که خیلی دلم برای بچه ها تنگ می شه ... دلم برای همه تنگ می شه : فهیمه ( دوتاشون) ، خانم شکری، رویا ، خانم تذری، نیلوفر ، خانم رضایی ، خانم زیبایی( البته اگه چیزی که تو خیابون دیده به کسی نگه)، همکارای سرویس سیاسی، آقای شیرازی که در قهر به سر می برند، همه حیاتی ها رو به نوعی دوست دارم ، حتی برای آقای محمد زاده هم فکر کنم دلم تنگ بشه.... روزهای خوب و بد حیات رو نمی شه فراموش کرد، ساعت هایی که دور هم ناهار می خوردیم ، غیبت می کردیم ، گزارش تصویری مرور می کردیم، خبر تنظیم می کردیم ، خبرهای خوب و بد روزگار رو مرور می کردیم ، .... وای فکر کنم دلم برای پشت در موندن ها هم تنگ بشه ... برای موقعی که یکی توی دست شویی گیر می کرد و کلی می خندیدیم ..... دلم می خواد همه خاطرات حیات رو بنویسم ... خیلی جالب و خنده دار هستند اون روزها روزهایی داشتیم ، دلی داشتیم، پاییز و بهاری داشتیم .... الان که به گذشته فکر می کنم همش خاطره های خوب دارم ... اما راه رفتنی رو باید رفت.... از اول هم گفتم : همیشه یک جا موندن خستگی داره.... این آخرین پستی هست که از داخل حیات می ذارم فکر کنم پست بعدی رو از حیاط بفرستم تو فکر پرواز بودم که از حیات پریدم امیدوارم جای جدید حیاتی به وسعت تمام دنیا داشته باشه برام آرزوی موفقیت کنید ، بگین "به سلامت" و حلالم کنید حیاتی ها یا علی + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 10:3 توسط سمانه |
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را ....... دکتر علی شریعتی + نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 12:4 توسط سمانه |
به نظرم سخترین روزها رو دارم پشت سر می گذارم روزهایی که شادی و غمش شانه به شانه دارن حرکت می کنند روزهایی که همه نگران هستند مامان دیشب تا صبح بیدار بوده ..... این بیداری حاصل خواب آلودگی گذشته من هست خوابی که ...... من شرمنده ام شرمنده بی خوابی های مادر شرمنده .... شاید اگر من ...... شاید ... شاید ... ای کاش .... چه کلمه های تکراری ... هیچ وقت معنای واقعی پیدا نمی کنند همیشه در رویا و غم و بغض .... یا علی
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387 11:5 توسط سمانه |
روز چهارشنبه بعد از ظهر به طرف اصفهان حرکت کردیم و شب ساعت ۹.۳۰ دقیقه رسیدیم سی و سه پل این موقع شب دیدنی بود واقعا زیبا و نماد هنر ایرانی روز پنج شنبه به بهشت معصومه رفتیم و از اون به بعد هم عازم روستای اشن شدیم یه روستای واقعا زیبا و خنک که حدود دو ساعت با اصفهان فاصله داشت هوایی نسبتا سرد که شب باید حتما با پتو می خوابیدم... سفره دوروزه به اصفهان خستگی یک هفته رو کاملا برطرف کرد چون اینقدر اقوام همسرم خوش مشرب بودند که همه این دو روز به شادی و خنده گذشت البته باید بگم یه کم اونجا به گوشی تلفن همراه من خندی حالا خوبه اون یکی گوشیمو نبرده بودم ، اون mz5 سونی هست که حدودا ۲۰ سال قدمت داره
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387 17:0 توسط سمانه |
فروردین گذشت و اردیبهشت هم رو به تموم شدن... سال دوم زندگی مشترک هم آغاز شده و اولین اتفاق تحولی رخ داد ... البته اتفاق خیلی خوشی نبود و فکر کنم جزء اتفاقات ناخوش باید ثبت بشه! خاطرتون رو با این حرف های ناراحت کننده آزرده نمی کنم.... بی خیال.... همه چیز میگذره .... خوب و بد روزگار می گذره و تنها چیزهایی که می مونه خستگی اون برامون هست... رفتن من از حیات هم تا یک ماه دیگه به تاخیر افتاده آقای شیرازی میگن باید یک ماه بیام بعد برم ، من هم گفتم چشم و دارم فعلا می یام.... روزهای گرم بهار با سردی جیب های ما داره تموم می شه و امیدواریم با گرمای تابستون جیب های ما هم گرم بشن....( خبر آمد خبری در راه است ) ..... حال ممد حسنمون هم خوبه الحمدلله .... با همسرم روز چهارشنبه رفته بودیم شمال که بسیار هوای دلچسب و نمناکی داشت ، رفتیم نمک آبرود و سوار تله کابین شدیم ... قرار بود دو الی سه روز بمونیم اما دریا طوفانی بود و توی جنگل هم نمی شد خیلی توقف کرد به خاطر همین هم به یه گردش یه روزه اکتفا کردیم و برگشتیم تهران ... چند تا هم ماهی سفید خریدیم و آقای فروشنده برامون پاک کرد و آمدیم خونه می خواستم بشورمش ولی نمی دونستم از کجا باید نصفش کنم و سرش رو چطوری تمیز کنم ، آقا نوید سرشون رو شست و من هم تنشون رو یه کم باعث شرمندگی شد ولی خیلی عذاب وجدان ندارم .... خبر بدی هم امروز شنیدم ؛ دختر کوچولوی شهید برادران هم در آغوش پدر آرام گرفت.... دلم برای آبجی مریم هم تنگ شده و دارم سعی می کنم برم پیشش
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 15:43 توسط سمانه |
امروز یه تصمیم گرفتم اما نمی دونم چقدر درست هست و چقدر اشتباه اما فقط می دونم که یک نواختی داره از پا در میارم می خوام از خبرگزاری برم ، همین امروز!!!!!! این یه تصمیم قطعی هست که خیلی روش فکر کردم اما بگم که به هیچ نتیجه ای هم نرسیدم امروز می خوام کیف رو بندازم روی کولم و مثل روزی که اومدم و سلام کردم و خندیدم ، خداحافظی کنم، بخندم و برم فکر می کنم بودن در حیات برام همش یه درجا زدن هست باید برم به جایی که بتونم توش حرکت کنم حرکت رو به جلو نه به چپ و نه به راست این تصمیم رو زمانی گرفتم که دیدم زندگی مشترک شاد با همسرم تبدیل به یه زندگی سرد و یک نواخت شده و من نتونستم هنوز در سال دوم زندگی اهداف عالی رو پی ریزی و پیاده کنم باید اول به فکر نوید جونم باشم ... البته ایشون با کارکردن من مخالف نیست اما دوست داره که پیشرفت کنم مثل خودش برام آروزی موفقیت کنید و بگید به سلامت و در پناه حضرت مهدی(عج)
به امید دیدار مجدد همه بچه های حیات + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 11:0 توسط سمانه |
|