تبليغاتX
نوید آشنایی




















نوید آشنایی

 

گفتم كه زندگي در جريان است

اصلا يادم نيست تا كجا نوشته بودم

فقط يادمه كه از سفرهاي فومن و كلبه و باغ و سيب و سبزي و تربچه و ... نوشتم

فومن و كلبه فعلا سر جاشون هستن

همه چيز طبق برنامه پيش ميره

يك هفته در ميون سه شنبه شب كه ميشد نويد جان ميگفت وسايل رو جمع كردي؟

ميگفتم: كاري نداره صبح يه دقيقه جمع مي كنم .

ميگفت الان راحت تري كه. كمكت مي كنم

ميگفتم: نه الان خسته ايم . يه كم بخوابم بعد

ميگفت : باشه هر طور كه راحتي

من هم خوشحال به استراحت مي پرداختم

اين جملات هر هفته تكرار ميشد ولي براي ما دوتا اصلا تكراري نبود

لذت مي بردم از اين جملات

خيلي وقتا بين راه و خيلي وقتا وقتي ميرسيديم يادم مي افتاد كه خيلي چيزا كه قرار بوده بيارم جامونده

اما نويد جان ميخنديد ميگفت : اولين بار نيست كه چيزي جا مونده. خودت رو اذيت نكن

اما الان يك ماه بيشتره كه اين جملات تكرار نشده

مسافرت‌هامون كم شده البته خوب مريض‌شدن‌هاي پي‌درپي من باعث اين موضوع شد اما خوب چه ميشه كرد

انسان هست و بيماري / اگه نباشه كه قدر عافيت رو نمي دونيم

اما الان دارم فكر مي كنم

به تحولاتي كه دائم توي زندگي اتفاق مي افته و برعكس احساس مي كنم كه زندگي تلاطم خودشو از دست داده

دائم داريم تغيير و تحول پيدا مي كنيم اما نمي دونم چرا احساس بي تحركي دارم

هي مي نويسم هي پاك مي كنم

اصلا نمي دونم چي بايد بنويسم

اما نمي دونم چرا دلم مي خواد بنويسم

دوست دارم خيلي از حرفا رو بزنم اما تا مي نويسم دوباره بر مي گردم و پاك مي كنم

اين نوشتن و پاك كردن شده كار دائمي من

دوست دارم همه چيز رو روشن و صاف بگم اما نميشه

نميشه گفت چون آب رفته به جوي بر نمي گرده

پس سكوت

سكوت

و ساكت

ادامه دارد....

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 17:43 توسط سمانه | |

وقتي فهميد كه كسي در خانه منتظر آمدنش نبوده است

رفتن را به ماندن ترجيح داد.......

اما با برجا گذاشتن زخمي عميق از رفتنش

همانقدر كه آمدنت بي مقدمه و ناگهاني بود، رفتنت نيز ناگهاني بود

تو ۱۳ /۹/۸۸ رفتي اما من هنوز فلسفه بودن يا نبودن را درك نكرده ام

هنوز نفهميده‌ام كه بودن يا نبودن مساله اين است يعني چه؟

هنوز نمي توانم درك كنم كه بودنت به چه كار مي ايد؟

شايد بعدا متوجه بشم البته اميدوارم

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 16:29 توسط سمانه |

خداي من راهي كه الان توش قدم گذاشتم خيلي طولانيه

خيلي پستي و بلندي داره كه بدون كمك و مدد تو نميشه به راحتي طي كرد

خيلي نگراني‌هاي مختلف وجود داره كه ادم رو قلقلك مي ده

هزار شايد و اما وجود داره و هزار تهديد و خطر

دوست دارم به لطف تو از اين گذر گاه به سلامتي عبوركنم

اميد به توست و لا غير

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 18:10 توسط سمانه |

اين يك يادداشت كاملا خصوصي است


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 16:46 توسط سمانه |

باورش آسان نيست ........
نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 11:24 توسط سمانه | |

 

يك هفته بود كه به شدت هواي زيارت امام رضا رو داشتم

كه بالاخره نويد جان يه روز از اداره اومدن خونه و گفتن ادارشون براي زيارت امام رضا ثبت نام مي كنه

باورم مي شد

خيلي راحت باورم شد

آخه سابقه نداره كه از ته دل زيارت امام رضا رو بطلبم و آقا بگن نه!

و انيجوري شد كه آقا طلبيد

رفتيم مشهد

براي همه دعا كردم

براي دوست و دشمن . غريبه و آشنا

اميدوارم قبول شده باشه

ولي يه چيزي خيلي جاي تعجب داشتم

مردمي كه از هزاران كيلومتر دورتر اومده بودن مشهد

يعني اونها، يه جايي از امام رضا طلب زيارت كرده بودن و امام رضا هم اجابت كرده بود

حالا به اينجا كه رسيده بودن، در فاصله خيلي نزديك به حرم، همديگر رو هل مي دادند تا به ضريح برسن

برام تعجب داشت

آخه امام رضا كه از فاصله هزار كيلومتري صداي همه رو مي شنوه در فاصله ده متري ...

اميدوارم يه روز براي هممون روشن بشه كه همه جا زير سايه اونها هستيم، نه فقط در ضريح و نه فقط در مشهد

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 9:38 توسط سمانه | |

محسن، فاطمه، ارشيا

از سمت راست: ارشيا، فاطمه و محسن

اينا سه تا، اعضاي كوچك خانواده ما هستند. ولي سه تاشون روح بزرگي دارن

آقا محسن كلاس سوم دبستان هست. آقا ارشيا تازه به پيش دبستاني رفته و فاطمه خانم هم كه ۱۰ ماهه هست.

محسن جان يه پسر بسيار مودب و در عين حال زيرك هست. من عمش هستم
ارشيا جان پسر مودب و خوبيه اما اين بچه اصلا سياست نداره و هميشه مقصر شناخته ميشه. من خالش هستم.
فاطمه خانم هم كه معرف حضور همه عزيزان هستند. برادر محسن. تنها كاري كه بلده (ناناي) هست. براش فرق نداره كه آهنگ شاد باشه يا غمگين. توي مجلس ختم، توي بهشت زهرا هم با روضه روضه خوان ايشون ناناي رو ....

دوستشون دارم. روح بلندي دارن

اگه ازشون بخواي كاري رو برات انجام بدن خيلي خوب انجام ميدن

ارشيا عاشق فاطمه هست. فاطمه رو با تمام وجود دوست داره و ازش مراقبت مي كنه. محسن هم احساس مسئوليت خيلي زيادي نسبت به اين دختر كوچولو داره. اگه فاطمه گريه كنه محسن به شدت غصه دار ميشه

اين عكس رو هم از سه تاشون گذاشتم كه وقتي بزرگ شدن بدونن سه تاشون رو دوست داشتم.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 17:10 توسط سمانه | |

 

اگه اسباب كشي از يه خونه كوچك به يه خونه يه ذره بزرگتر اون هم يه كوچه بالاتر از خونه اول اينقدر سخته پس اسباب كشي به اون دنيا چقدر سخت مي تونه باشه

بايد به كسايي كه ميمرن و ميرن يه خدا قوت گفت

ياعلي

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 6:37 توسط سمانه | |

 

خيلي وقته كه از زندگي و جذابيت‌هاش ننوشتم

اما امرزو يه دفعه دلم هواي نوشتن كرد

نوشتن از خودم و خودش و خيلي چيزايي كه دلم براي گفتنشون پر ميكشه

زندگي ما در جريان است

زندگي از طلاطم غرنده افتاده و به جريان آرام و خزنده تبديل شده

خوشحالم

خوشحالم كه بالاخره تمام طوفان هاي غرنده فعلا تمام شده و ارامش نسبي را پيدا كرديم

البته همسر هم ميگه ديگه ياد گرفتيم كه بايد زندگي كنيم

زندگي كنيم نه اينكه وقت را بگذرانيم

يادگرفتيم كه چطوري از تمام لحظه هاش استفاده كنيم و بهره ببريم

فهيمديم كه ديگه فرصتي نيست

ممكنه خيلي زود زنگ بخوره و بخوايم بريم خونمون

آره ديگه خونه ، خونه ابدي

همه ميرن تعارف هم نداريم

حالا يكي كلاس تقويتي داره و بايد بيشتر بمونه اما يكي هم نه، همون يه ذره درس براش بس بوده كه بارش رو ببنده

يعني اگه قرار بوده چيزي بفهمه همون يه ساعت براش كافي بوده

بگذريم!

دلم نمي خواد به درازا كشيده بشه

اما چون خيلي وقته كه ننوشتم مطمئنا طولاني ميشه

بخون، ادامه بده

به جاهاي خوبي قراره برسه

قراره يه زندگي رو شرح بدم ، يه زندگي كه تازه فهميدم چطور بايد بسازمش

طول كشيد تا بفهم نزديك به سه سال طول كشيد اما ماهي رو هر وقت از آب بگيره تازه است

واي چقدر حرف براي گفتن دارم.......

نگرانم،

نكنه خسته بشي و نخوني

ادامه بده چون مي خوام ادامه بدم

زندگي خيلي برام شيرينه

از زندگي دارم لذت مي برم

سختي هاش هم شيرينه ، دير رسيدن و بلافاصله شروع كاراي خونه لذت بخشه

چون اميد هست

زندگي هست

همه چيز هست

حتي آرامش هم كه خيلي ها جاها نيست اينجا هست

تقلا براي ساختن زندگي بهتر خيلي به ادم روحيه ميده

احساس مي كني زمين و زمان دارن باهات همكاري مي كنن

اين روزا روزاي پر التهابي رو داريم مي گذرونيم اما يه حسي ميگه ادامه بده

ادامه دارد.....

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 12:46 توسط سمانه | |


 

فاطمه خانم ما الان ديگه نزديكه ۱۰ ماهه بشه

گل سرهاش از بس كه جيغ زده و از روي سرش كشيده يه كم كج شده

دخترمون اگه يه كم از تعداد و صداي جيغ‌هاش كم كنه خيلي خانمه

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 10:46 توسط سمانه | |


Design By : Night Skin